خرید بک لینک
حالا که این نامه را مینویسم، در بیمارستانام. بیمارستان وزیراکبرخان واقع در قلب کابل. اتاق ۲۰۴ بخش مریضان عاجل. روی تختم دراز کشیدهام و بانداژ روی سرم است. سرم درد دارد. دکتر به من گفته است که زیاد حرف نزنم، چون برایم ضرر دارد. این نامه توسط یک دوست نوشته میشود. دوست که برای تروخشک و پرستاریام اینجاست. شاید بپرسی که چرا در بیمارستان هستم؟ و چرا نامه را خودم نوشته نکرده ام؟ اگر اخبار دیشب را شنیده باشی، دیروز ساعت چهار بعد از ظهر یک انفجاری در یکی از مراکز آموزشی خصوصی در کابل به وقوع پیوست. حملهی خیلی وحشتناکِ بود. تعداد زیادی کشته و زخمی به جای گذاشت. من هم آنجا بودم. سرم آسیب دیده و در وضعیت بدی قرار دارم. نمی توانم بنویسم. قادر به حرکت نیستم و تنها میتوانم حرف بزنم. از دوستم خواستم که این حرفهای من را نامه کند و مسئولیت رساندنش را هم به عهده خودش گذاشتهام. مطمئین هستم این نامه به دستت میرسد.
خواهرم!
چند روز پیش رفتم «باغ سار» یادت هست؟ دهکدهی کودکی ما. جاییکه هردو بزرگ شده ایم. با وجودیکه هنوزهم زیبا بود، اما خیلی چیزها تغیر کرده بود. خانهها، افراد وحتا درختان زیبا و سرسبز. خانهی پدری درهمانجا روی تپهی بین درختان خاموش آرمیده بود. دیوارهایش بیگانه شده بودند. دیوارهای فروریخته، شیشههای شکسته. اصلن مرا نهشناخت. وقتی سلام کردم، هیچ جوابی نشنیدم. به نظرم آمد خانهی پدری سالهای پیش مرده است. درست زمانیکه پدر دستان من و تو را گرفت و شبهنگام از دهکده فرار کردیم. خوب یادم هست نُه شبانه روز پای پیاده طی کردیم تا به کابل رسیدیم. خانهی ما درست همان شب مرده بود. وقتی به دروازهی آبی رنگ که حالا خیلی فرسوده شده بود، دست مالیدم، دلم لرزید و بغض سیاهی از گلویم بالا آمد. نهتوانستم طاقت بیاورم. توان دیدن آن دیوارهاییکه پر از خاطره بود نداشتم. یگانه درخت بادام روی حویلی پیر شده بود. خبری از برگهای برپار و گل بادامیاش نبود. یادت هست؟ روزها گِرد آن درخت بازی میکردیم. من به شاخهای بلندش میرفتم و برایت بادام پایین میکردم، تو آرزو میکردی، کاش مثل من بتوانی در درخت بالا شوی. من برایت میگفتم که انشاالله بزرگ شدی میتوانی. ساعتها به او خیره شدم. اشکهایم روی گونههایم مرا اذیت میکرد. روی تخته سنگ که نزدیک چاه بود نشستم و به خاطرات گذشته اندیشیدم. به آب، سبزه، درختان پربار و رودبار جاری دهکده. وقتی آنجا نشستم، دیدم دختران خردسال ده دست در دست همدیگرعین یک دایره گرفته بودند و با هم بازی میکردند. آنها میچرخیدند، می نشستند و بالا میشدند. ترانه میخواندند:
قُوقُو قُوقُو
قُوقُو برگ چنار
دخترا شیشته قطار
میچینَن دانه انار
قُوقُو قُوقُو...
وقتی به آنها میدیدم، خیال کردم من دست کوچک ترا گرفته ام و باهم بازی می کنیم. وقتی تو کوچک بودی دستانت را میگرفتم میبردم لب جوی آب. از بازوانت میگرفتم و ترا در آن طرف جوی، روی سبزهها میانداختم و تو جیغوفریادت به آسمانها میرسید. میترسیدی که بین آب نیفتی. ساعتها آنجا روی علفهای وحشی بازی میکردیم. من برایت دستهی گلهای وحشی مریم میچیدم و تو از روی علفها شادمان و سرحال میپریدی و میپریدی و میپریدی. من خیلی مواظب بودم که پاهای کوچکات لِز نخورد و نیفتی. وقتی خسته میشدی ترا در بغل میگرفتم و نوازش میکردم. آنجا روی سنگ نشستم و به روزهای اندیشیدم که ترا بغل میکردم رویت را در بادهای وحشی میگرفتم و توباد میخوردی. بعد فریاد میزدی و فریادت بلند تروبلندتر میشد. من میخندیدم و ترا محکمتر در بغلم میفشردم و بعد رویت را بوسه باران میکردم. و آن جمله همیشهگیام را تکرار میکردم: فکر کردی میگذارم خواهرکم اذیت شود. آخر چطور میتوانستم ترا اذیت کنم. بعداز مادر به غیر از من کی را داشتی؟ به من دل بسته بودی. من شده بودم تمام زندهگی ات. بود و نبودت.
آن سنگ و خاطرات قدیمی را با بغض سیاهی ترک کردم. یکه راست رفتم گورستان پیش مادر. مادر خیلی آرام و بی صدا خفته بود. بوتهی گل سرخی روی گور مادر، در نوازش باد سُر میخورد. میجنبید و میجنبید و میجنبید. بوتهی گل سرخ زیبا بود. عین خود مادر. نمیدانم چهره مادر یادت هست یا نه؟- نه اشتباه میکنم- تو هرگز چهرهی مادر را ندیدی.
وقتی مادر مرد، شب سرد زمستانی بود. شب ترسناک و بی حیا. برف میبارید. چند شب و روز بود برف میبارید. ده عین تخم مرغ سفید شده بود. برف همه جایی ده را پوشانده بود. مادر، در خانه درد میکشید. زنان همسایه گِرد بسترش دعا میخواندند. من و پدر در اتاق دیگر منتظر تولد تو بودیم. پدر قران میخواند و من با ببازیچههاییکه پدر از کابل برایم آورده بود، بازی میکردم. همهی ده منتظر تولد تو بودند. مادر همچنان درد میکشید. چند ساعتی طول کشید، تا صدای گریههای ترا شنیدیم. پدر با خوشحالی گفت: خواهر پیدا کردی. من خوشحال بودم. تمام آرزوهای کودکیام داشتن خواهر بود.
وقتی تو در شکم مادر بودی، چندین بار از مادر خواستم که برایم خواهر بهدنیا بیاورد. خواهری به زیبایی پری. مادر گوشم را میکشید و من با فریاد و نیمه خیز از او دور میشدم. آنشب هم خوشحال بودم که مادر برایم خواهر بهدنیا آورده بود. وقتی برای پدر گفتم: من خواهرم را به اندازهی تمام دنیا دوست خواهم داشت. پدر خم شد و مرا در آغوش گرفت و گونههایم را بوسه زد.
آنشب بعد از چند ساعتِ که تو تولد شدی، سرو صدایی زیادی از خانه بلند شد. پدر گریه میکرد.وقتی گریه زنان همسایه را شنیدم، از پدر پرسیدم که چرا گریه میکند؟ اوهیچی نگفت و گریهاش زیادتر و زیادتر شد. آهی بلندی کشید و از خانه بیرون رفت. فردای آنشب همهی اهل ده به خانهی ما آمدند و مادر را در لباس سفید بردن گورستان. صحنهی خیلی سختی بود. من خودم را روی جنازهی مادر انداختم. پدر مرا در آغوش گرفت و دور کرد. همهی دهکده گریه میکردند. تازه فهمیدم دیگر هرگز مادر را نمیبینیم. مادر هنگام تولد شدن تو مرده بود. من و پدر هر جمعه سرِ گور مادر میرفتیم. پدر هنگامیکه سر گور مادر میرسید، دعا میخواند و کمی هم گریه میکرد. من سنگ گور مادر را میبوسیدم و منتظر میماندم تا دعای پدر تمام شود و برگردیم خانه.
تو آن زمان پیش زن همسایه بودی و او از تو پرستاری میکرد. توهر روز بزرگ و بزرگتر میشدی. من در خانهی همسایه به دیدنت میآمدم و ساعتها با تو بازی میکردم. تا اینکه پدر ترا در خانه آورد و شدیم رفیق، همبازی، خواهر و برادر- نه اشتباه میکنم- تو هرگز مادر را ندیدی.
من خوب یادم هست. چهرهی مادرعین گلِ که روی گورش روئیده، زیبا بود. خیره شدم به بوتهی گل سرخ. دقایق زیادی را نگاه کردم. آسمان دلش پر بود عین دل من. ابر سیاهی شروع کرد به دَرَغ دَرَغ کردن و بعد هم بغض من و آسمان یکجا شکست. هردو شروع کردیم به گریستن. بوتهی گل سرخ تازه و تازه تر میشد. من و آسمان فقط میگریستیم و میگریستیم ومیگریستیم. ساعتها بی وقفه گریستیم.
از تپهی نزدیک دهکده بالا رفتم. در بلندای قله ایستادم و به «باغ سار» نگاه انداختم. نگاه غریب. نمیدانم چرا دهکده پر رمز و راز شده بود. بیگانه شده بود. آن همه زیبایی و سرسبزی کجا رفته بود؟ وقتی داشتم نگاه میکردم خاطرات گذشته را مرور کردم. خاطرات که دهکده هنوز سبز بود و زیبا. وقتی درختان بادام عطرش را در فضا میپراگندند. همه جای ده از زیبایی و سر سبزی میدرخشید و این درخشش از بلندای تپه به وضوح دیده میشد. وقتی از بلندای تپه نگاه میکردم، خیال کردم هردو روی پاهای پدر دراز کشیده ایم و پدر قصه میگوید. قصهی بابه دهقان را. قصهی دیو هفت سر را. و تو از پدر میپرسیدی که چرا دهکدهی ما را «باغ سار» میگویند؟ پدر مثل همیشه لبخند میزد و میگفت که از مادر کلانش شنیده که در زمان سابق اینجا تفریحگاه امانالله شاه سابق بوده. او با ملکه ثریا در وقت گل بادام به این دهکده می آمده و تا ختم گل بادام اینجا میمانده. پدر وقتی این داستان را تعریف میکرد، سرش را بالا میگرفت و لبخند عمیقی روی لبانش نقش میبست. افتخار میکرد که دهکدهی ما چنین تاریخی دارد.
میدانم اگر روزی نواسهات روی زانوهایت نشست و تو داستان کودکانه برایش قصه کردی، حتمن از دهکدهی خود ما هم قصه میکنی. و میگویی پدرم میگفت که از مادر کلانش شنیده که «باغ سار» به خاطر که تفریحگاه شاه امانالله بوده به این نام مسما شده. حتمن افتخار میکنی که در چنین دهکدهی نامداری کودکیات را گذشتاندهای.
خواهر!
حالا که این حرفها از زبان من میبراید و دوستم روی کاغذ مینویسد. آن روز عروسیات یادم آمد. چه زیبا شده بودی. عین شاه دخت هندی. خیلی زیبا. وقتی آن شب ترا در لباس سفید عروسی دستت را در دست وحید دیدم، یک آن بغضم شکست و پنهانی گریستم. آخر نمیتوانستم پیش همهی مردم میگریستم. تمام خوشی تو و مهمانان را به تلخی تبدیل میکردم. آنشب هم وقتی تو را خانوادهی داماد با خود برد و همه رفتند، آرام در گوشهی خزیدم و تا دیر وقتها فقط گریستم. نمیتوانستم گریه نکنم. من و تو عین یک قلب در یک سینه بودیم. عین نیمههای یک سیب. وقتی مادر مرد، من برایت مادری کردم. وقتی پدر هم که خیلی زود ما را ترک کرد و زیر خروارهای خاک پیش مادر رفت، من برایت هم مادر بودم وهم پدر. ترا خیلی دوست داشتم و دارم.
آرزو داشتم، وقتی درسهایم تمام شد، دست زن و فرزندانم را بگیرم و بیایم پیش شما. آنجا در آرامش زندگی کنم. دور از اضطراب. در تفکرات فرزندانم بوی از انفجار و انتحار نباشد. آنها مکتب بروند و من به باورشدن شان بیندیشم.
خواهرکم!
حالا من هم پیش مادر و پدر میروم. این آخرین نامه ام برای تو است. خیلی خوشحالم که تو همراه وحید و دخترت ماریا دور از این خاک زندگی میکنی. آن جا دور از انفجار و انتحار وشاید بدون شنیدن خبر این گورستان به تعطیلات آخر هفته ات میرسی. به دخترت که مکتب میرود و شوهرت تا امورات زندگی را خوبتر پیش ببرد. خوشحالم که تو با خانوادهات فرسنگها دورتر از این سرزمین وحشت با آرامش زندگی میکنی.
بعد ازآن انفجار و کشته و زخمی شدن خیلی از آدمها، شنیدهام اجساد کشتهشدهگان را بطور دسته جمعی در یک تپهی در غرب کابل دفن کرده اند و آنرا u200d«تپهی شهدای دانایی» نامگذاری کرده اند. گور من هم یکی از آن غریبترین گورهاست. بینام و بینشان.
بهرام آذری، بیمارستان وزیراکبرخان، کابل.
***
وقتی داشتم نامهی بهرام آذری را برای خواهرش در استانبول پُست میکردم، ایمیل آدرس خود را در یک برگه اضافی ضمیمه کردم تا اگر ضرورت احساس کرد برایم بنویسد. بعد از شش هفته در یک بعد از ظهر سرد پائیزی ایمیل زد و چند جملهی کوتاه نوشته بود:
من سیما آذری هستم، خواهر بهرام آذری. من مییایم کابل. پنجشنبه هفته جاری ساعت ۴:۴۵ در فرودگاه حامدکرزی نشست دارم. امیدوارم که همکاری تانرا دریغ نورزید.
وقتی این جملات را خواندم، قلبام شروع کرد به تپیدن. خیلی مضطرب شدم. از پشت لبتابام بلند شدم. پنجههایم را روی همدیگر فشار دادم و شروع کردم به قدم زدن به روی اتاق. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم.
پنجشنبه ساعت ۴:۳۰ عصر به دروازهی خروجی فرودگاه حامدکرزی بودم. اضطرابم زیادتر و زیادتر میشد. گاهی مینشستم و گاهی هم قدم میزدم. ساعت ۵عصر از دروازهی خروجی فرودگاه زنی تنهایی که چمدان سیاه رنگی را پشت سرش میکشید، با دستپاچگی و نگاه سرگردان بیرون آمد. لباس سیاه پوشیده بود. روی سری، دامن بلند، شلوار جن و حتا کفشهایش سیاه بود. برایش دست تکان دادم. به سویم آمد. چند قدمی به سویش رفتم. خودم را معرفی کردم. او با صدای گرفته و پر از اندوه زیاد، خودش را سیماآذری خواهر بهرامآذری معرفی کرد. بسویم دوید. مرا در آغوش گرفت. سرش را روی شانهام تکیه داد. شروع کرد به گریستن. رعشهی گنگ و ناپیدا تمام بدنم را میلرزاند. عین بیدی که در باد میلرزد. او گریه میکرد. من مات و مبهوت تکیهگاه او شده بودم. زبانم بند آمده بود. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. کلمهها را یخ زده بود. کلمهها گم شده بود. نمیدانستم چه بگویم. اصلن چه میگفتم؟
سر او را از روی شانهام دور کردم و زُل زدم به چشمهایش. پشت دوچشم او کوهِ از غم و اندوه را دیدم. او خسته بود. خیلی خسته و نا امید. دنیا با اینهمه بزرگیاش جایی برای او نداشت.
در مسیر راه هیچ حرفی نزد. فقط گریه میکرد. گاهی آرام و گاهی هم بلند و بلندتر میگریست. برایش گفتم: متاسفم، اما این راه همهی ماست. این راهِ است که همه باید برویم. چه دیر چه زود، باید برویم. از گریه و ناله هم چیزی ساخته نیست، جز اینکه روح بهرام نا آرام شود. چیزی نگفت، اما گریهاش کمتر شد.
با ناامیدی از من خواست که باید سر گور بهرام برویم. خواهش کردم نمیشود، دیر وقت است. او حرفم را رد کرد و اصرار کرد که باید برویم گورستان. ناچار راه گورستان را در پیش گرفتیم. وقتی به گورستان رسیدیم، گور بهرامآذری را برایش نشان دادم. روسری سیاهاش را روی گور برادر انداخت. سرش را به سنگگور برادر میکوفت. با صدای بلندی گریه میکرد و سرش را همچنان روی سنگ گور برادرش میکوفت.
سیماآذری از استانبول آمده بود تا پهلوی برادرش بهرامآذری بخوابد. شاید هرگز نمیخواست از تنها برادرش جدا باشد. او آرام کنار گور برادر برای همیشه خفت. با کمک چند غریبه او را دست راست برادرش خاک کردیم. آه بلندی کشیدم و بر گشتم.
پایان
# روحالله سروش، استانبول.
پ.ن۱: اگر کدام هتک حرمت به شهدای بزرگ دانایی شده باشد، صاحب این قلم معذرت میخواهد.
پ.ن ۲: روستای «باغ سار» و تمام شخصیتهای داستان ساختهگی است.


برچسب: نویسنده: آرمان حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی