خرید بک لینک
لعنت به یازده دقیقه:
«این تک تک ساعت هم خواب را از چشمان آدم میگیرد. اصلن چه نیاز به این همه دَنگ و فَنگ زندگی!» رامین این جملات را خاموشانه با خودش مرور کرد و در پهلوی دیگرش غلتید. کمی هم در باره «یازده دقیقهی پائولوکوئلیو» که تازه تمامش کرده بود، اندیشید و بعد به خواب رفت. درخواب شیرین و عمیق.
بعد از دو ساعت که سراسیمه از خواب پرید، نفساش تند تند میزد و عرق تمام بدنش را خیس کرده بود. کابوس عجیبی بود. در خواب دیده بود که با تفنگ دست داشتهاش چند گلوله به سر همسر و مردی همرایش چپانده. بعد در سکوت محض جسد هردو را خیره خیره نگاه کرده. خونِ روی اتاق را نگاه کرده. وقتی خون سرخِ هردو، با کفِ اتاق یکی میشده. سرِ جسد همسرش آمده، دستش را روی قلب او گذاشته و ساعتها گریه کرده.
وقتی از خواب با ترس زیادی بیدار شد، دستش را به ریش انبوه و نیمه سفیدش کشید و به طرف پنجره رفت. پرده را که پس زد، فقط چند توله سگ را در خیابان دید. نور کمسویی نئون هوتلِ روبهرو، خیابان را روشن کرده بود. رامین کنار پنجره به خیابان زُل زد و درباره خوابش اندیشید و رابطهی خواباش با گذشته. در حالیکه او در باره خوابش میاندیشید، پسر و دختری خوش و بَشکنان از خیابان میگذشتند. با دیدن آنها رامین به یاد پروین افتاد.
رامین پروین را دوست داشت. چند ماهی میشد عروسی کرده بود. وقتی هرشب از دفتر کارش میآمد، از سر راهش تمام مواد مورد ضرورت شب را می خرید. گاه گاهی با پروین در کارهای خانه و آشپزی، دست پیشی میکرد. شبها تا دیر نمیخوابیدند. یا هردو کتاب میخواندند و یا فیلمهای سینمایی هندی تماشا میکردند. روزهای رخصتی باهم دیگر به تفریحگاههای معروف شهر میرفتند. اسب سواری میکردند. از مناظرطبیعی لذت میبردند. روزهای گرم تابستان در استخر آب بازی میکردند. وقتی از شهر خسته میشدند، در کوهها برای کوهنوردی و تفریح میرفتند و تا پاسی از شب روی صخرهها و تپهها بالا و پائین میگشتند. پروین گلِ شقایق وحشی را خیلی دوست داشت. همیشه کنار بوتههای شقایق وحشی عکس میانداخت. دانه دانه آنها را میچید. وقتی دستهی میشد، با خودش به خانه میآورد. هرچند رامین با اینکار پروین مخالف بود و همیشه توصیه میکرد که گلها را اذیت نکند، اما او دوست داشت، و هیچوقت نمیشد که در کوه برود و بدون دستهی شقایق وحشی برگردد.
آنشب رامین زودتر دفترکارش را ترک کرد، چون فردا به مناسبت جشن استقلال کشور، رخصتی عمومی بود. مثل همیشه از راهش مواد مورد ضرورت برای آشپزی شب را خرید. دم دروازه که رسید کلید را از جیبش بیرون آورد، به قفل دروازه چرخاند و داخل خانه شد. بدون سر و صدا بستهی را که خریده بود، در آشپزخانه ماند و رفت در اتاق تا لباسهایش را عوض کند. چندبار پروین را صدا کرد، ولی از او جوابی نشنید. در اتاق نشیمن رفت. تلویزیون روشن بود و یکی از فیلمهای سینمایی از هنر پیشهی هندیِ نه چندان معروف که رامین نمیشناخت، در حال پخش بود. قهرمان فیلم در حال کشتن دختری بود که به عشقش خیانت کرده بود. چند گلوله شلیک شد و دختر با فریاد به زمین افتاد و بعد هم موسیقی غمگینی آهسته نواختن گرفت. این صحنه برایش مضحک آمد و با خودش اندیشید که همهی سینماهای دنیا برای فریبی آدمی است. دوست دارند مردم را سرگرم کنند. گرچند اکثر اوقات، خصوصن در روزهای تعطیل هردو با پروین فیلمهای سینمایی زیاد میدیدند، اما این جملات مانند برق از خیالاش عبور کرد. رامین تلویزیون را خاموش کرد و دوباره با صدای نهچندان بلند پروین را صدا کرد. اما بازهم صدایی نشنید. چرخی زد. کمی آن طرفتر روی میز که شبانه گاهگاهی از آن برای مطالعه استفاده میکردند، کتابی باجلد سیاه رنگ دهان باز کرده بود. روی جلد خواند:«یازده دقیقه» کمی پاینترک نوشته شده بود:«پائولوکوئلیو» عنوان کتاب به نظرش جالب آمد، آنرا برداشت. مدادی اوراق خوانده شده را از ناخوانده جدا میکرد. رامین مداد را از لای کتاب برداشت. صفحهی «۱۱۸» بود. رامین در صفحهی کتاب خواند:« در طول شب؟ چرا اغراق میکنی؟... در طول چهل و پنج دقیقه!.. اگر زمان درآوردن لباس، نوازشهای دروغین، گفتگوهای بیهوده و دوباره پوشیدن لباس را از این مدت کم کنیم، تنها یازده دقیقه باقی میماند.
یازده دقیقه! دنیا براساس پدیدهی میگردد که تنها یازده دقیقه طول میکشد و به خاطر همین یازده دقیقه، در روزیکه بیست و چهار ساعت دارد، با احتساب اینکه همهی مردان روی زمین هر روز با همسرانشان نزدیکی کنند، چیزی جز بیهودهگی نیست... مردان ازدواج میکنند؛ به خانوادهی خود میبالند؛ گریهی کودکان را تحمل میکنند؛ هنگامیکه دیر به خانه میرسند، از توضیح دادن به دلیل تاخیر عاجز هستند؛ دهها و صدها زن را میبینند که دلشان میخواهد با آنان در ساحل قدم بزنند؛ برای زنان نا شناخته لباس فاخر میخرند، حتا گرانتر از آنکه برای همسرانشان ابتیاع میکنند؛ به یک روسپی پول میدهند؛ تا کمبودهای احساسی آنها را جبران کند...»چشمش از آن خطوط برداشت و دوباره در صفحهی دیگر خواند:«سپاسگذارم... امیدوارم ترا در هفتهی آینده ببینم... تو واقعن یک مرد هستی... بقیه ماجرا را هفته آینده بگو ... چه انعام خوبی!... هرچند لازم نبود؛ چون با تو بودن لذتی باارزشتر از پول دارد...»
کتاب را دوباره سر جای اولش برگرداند و تصمیم گرفت روزی حتمن اینکتاب را بخواند. به طرف دروازه رفت. اینبار با صدای نسبتن بلندتر پروین را صدا کرد. بازهم از او صدایی نشنید. نگران شد. با خودش اندیشید: «شاید بیرون رفته باشد، اما او کجا رفته باشد؟» در حالیکه این جملات در ذهنش تکرار میشد، عطر بیگانهی را استشمام کرد. به طرف اتاق خواب رفت. دستگیرهی دروازه را به نرمی چرخاند. دروازه باز شد. خودش را به آهستهگی پیشتر کشید. خیال میکرد، شاید پروین خوابیده است و نباید مزاحم خوابش شود. شاید پروین بعد از خواندن کتاب خسته شده و رفته تا بخوابد.
رامین شخصی بود با افکار مثبت و سازنده. از افکار منفی متنفر بود. همیشه میگفت که افکار منفی زندگی آدم را خراب میکند و یک روز پر از شادی را از آدم میگیرد. وقتی آنشب هم عطر بیگانهی را استشمام کرد، اصلن چیزی گنگی در ذهناش خطور نکرد. وقتی چندین بار پروین را صدا کرد و از او جوابی نشنید، تصورات غلطی درذهنش نرسید. او پروین را دوست داشت. به او عین چشمانش اعتماد داشت.
پروین زنِ کتابخوان و رسیدهی بود. ترم آخر دانشگاه بود. به زودی اگر خدا میخواست، سند فراغت میگرفت. او دانشکدهی ادبیات فارسی میخواند و یکی از برترینهای کلاس بود. شعر و داستان مینوشت و نوشتههایش در بهترین و پرتیراژ ترین روزنامهها و مجلات چاپ و نشر میشد. در سمینارهای علمی شرکت میکرد. دربرنامههای زندهی تلویزیونی شعر میخواند. یکی از غزلیاتاش از طرف خانهی ادبیات عنوان «غزل سال» لقب گرفته بود. قراربود بعد از فراغت، به عنوان مجری برنامهی ادبی در یکی از بهترین کانالهای تلویزیونی کشور به کار گماشته شود.کتاب داستانیاش در دست نشر بود. این کتاب که قرار بود تحت عنوان:« کوچه اشکهای عاشقانه» چاپ شود، پایان نامه دانشگاهی و نخستین مجموعهی داستانی پروین بود. او کتاب زیاد میخواند. به خصوص کتابهای ادبی را. درین آواخر به خواندن آثار «پائولوکوئلیو» شروع کرده بود. چند کتاب هم از این نویسندهی بنام خوانده بود. آنشب که آن اتفاق برایاش افتاد، کتاب«یازده دقیقه» از همین نویسنده را میخواند.
وقتی رامین دروازه را باز کرد و به آهستهگی داخل اتاق خواب رفت، تا مزاحم خواب پروین نشود، تازه متوجه ماجرا شد. تازه فهمید که پروین چرا صدایش را نشنیده و جواب نداده. وقتی او با صحنهی عجیبی روبهرو شد، برای لحظهی عین درختِ کنار جاده در جایش میخکوب شد. رامین برای لحظهی تصورکرد، دنیا به دانه جَوی نمیارزد. رامین درست فکر میکرد. وقتی آدم نهتواند به بهترین دوست، رفیق، همسر و دخترش اعتماد کند، واقعن زندگی به پشیزی هم نمیارزد.
رامین دید که همسرش- یگانه کسیکه پشتاش به او گرم بود- در عین مستی با بیگانهی که هیچ قرابتی با او نداشت، عشقبازی میکرد. پروین در آغوش کسی عین یک روسپی چپ و راست میشد. بالا و پائین میرفت و مستی میکرد. کمی پیشتر که آمد، دو بوتل از ودکا را دید که تا ته خالی شده بود. یک میل تفنگچه میکاروف روسی قدیمی که رنگ و رو رفته به نظر میرسید، پهلوی بوتلهای خالی ودکا به چشم میخورد. به نظر میرسید تفنگچه از مردی که با پروین خوابیده بود، باشد. چون در خانهی رامین و پروین اصلن اسلحه نبود. هردو از اسلحه بدش میآمد. فکر میکردند، اسلحه دشمن آدمی است. هرچند رامین بارها در جایی خوانده بود که دنیا ممکن است بدون کشاورزی، تکنالوژی، موسیقی و... بوده باشد، اما هرگز بدون اسلحه نبوده است. بازهم خوش نداشت اسلحه در خانهاش نگهداری کند. او بدون سر وصدا تفنگچه را از جایش برداشت. مرد خنده کرد و چیزهای گنگی گفت که درعین مستی چندان قابل فهم نبود. پروین خندهی دیوانهی واری سرداد. دوباره و دوباره خندید. خنده او در اتاق پیچید و تمام اتاق خنده شد.
رامین برای لحظهی تصور کرد که چقدر حقیر و درمانده شده است. شاید آن لحظات تمام بیچارگی و درماندگیهای عالم روی دوش او گذاشته شده بود. زود تصمیماش را گرفت. مرمی در میل تفنگچه رد کرد و با عجله دو بار ماشه را کشید. مرمیها در پیشانی مرد و پروین اصابت کرد. لحظاتی اتاق در سکوت محض فرو رفت. تفنگچه را روی زمین گذاشت و خاموشانه خیره شد به جسد آن دو. به جسد پروین که دست و پا میزد، به خونی که از سرش جاری بود و با کف اتاق یکی میشد. جسد مرد به طرف دیگر در حال نفس دادن بود. رامین دستاش را روی قلب پروین گذاشت. احساس کرد قلب او آرام و بی تپیش در جایش ایستاده و اصلن بیتابی نمیکند. جسد لُخت و برهنهی او را با پتویی پوشاند و برای لحظاتی هم به جمجمهی متلاشی شده او خیره شد. زندگی باهمیشان عین فیلمی، با سرعت از پیش چشماناش رد شد. خوشی، غم، خنده و گریه، شب عروسی و زفاف، همه و همه.
در حالیکه به جمجمهی متلاشی شده پروین خیره مانده بود، یادی قهرمان فیلمی افتاد که چند دقیقه پیش در تلویزیون دیده بود و شلیکهای که بهخاطر خیانت دختر به عشقش، جمجمهی دختر را متلاشی کرده بود. به جملات که در کتاب خوانده بود. به رایحهی عطر بیگانه که استشمام کرده بود.
آن شب هم وقتی آن کابوس وحشتناک او را از خواب بیدار کرد، دستانش میلرزید و نفساش تندتند میزد. وقتی با دیدن آن پسر و دختر در خیابان به گذشتهی تلخاش برگشت، تازه فهمید تمام مشکلات ریشه در همان «یازده دقیقه» دارد. رامین دوباره به خیابان خیره شد، اینبار خیابان خالی بود. هیچکسی در خیابان راه نمیرفت. درحالیکه به خیابان خیره شده بود و به گذشتهی تلخاش میاندیشید، صدایی رعد و برق خروشان او را به خودش آورد. باران شروع کرد به باریدن. قطرات باران روی برگهای زرد و رنگ رفتهی پاییزی سروصدایی زیادی به راه انداخت. رامین زیرلب زمزمه کرد:«لعنت به یازده دقیقه» و این جمله را چندین بار و چندین بار تکرار کرد.
پایان

#روحاللهسروش ۲۷ دسامبر۲۰۱۸ استانبول.

برچسب: نویسنده: آرمان حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی