سهگانیها
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
صدایش تلخ در جاده ودست بی پدر خالی به پیش چشم من بی روح افتاده *** همه میروند تو ایستاده دریک جا و می میری تنهایی تنها !!! *** گل صوفی و مریم به رنگ چشم یار می شود در لحظات عاشقی،کم کم *** آه
آوارگی:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
من از غربت نمیترسممن از دوری گل سورینمیترسممن از دردی که میپیچد بهروی قطرهی بارانبه پرواز پرستوهاو شایدهم به برگ یک گلغربتنمیترسم؛من از دردی که درعمق وجودم هستمن از دلگیری و حسرت نمیترسم؛من از پایانهی احساس میترسممن از دیوارهی روح و وجودم من از آن یک ترک بین دوشاخه یاس میترسم
زمان:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
زمان پیر میشودوقتی پیراهناش را عوض میکندگل رُس گریه میکندزیر درختِ انارخدا فراموشیاش دوچندان میشودگامهای روسپی سرعت میگیردوبسترش را جمع میکندراستی یک زن چگونه میمیرد؟
در حاشیههای خیابان:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
کسی در فاصلهی زمان گم شدهدر یک هوای بارانیفصل پاییز؛او را در بین کاجها جستجو میکنموقتی باران میآید،چشمهایم به قطرههای بارانخیره میشود و سبزتر از همیشهسرگردان میشوم در حاشیههای خیابان.
آخرین نامه:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
حالا که این نامه را مینویسم، در بیمارستانام. بیمارستان وزیراکبرخان واقع در قلب کابل. اتاق ۲۰۴ بخش مریضان عاجل. روی تختم دراز کشیدهام و بانداژ روی سرم است. سرم درد دارد. دکتر به من گفته است که زیاد
زندگی شال گردن سرخیست، روی شانههای دختر کابل
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
زندگی گه گاهی قشنگ است روی سرزمین تنهائی!فکر، وَهم و خیال یک شاعر که شده عجین تنهائیزندگی واژهی که بنویسی« آه! چقدر دوستت دارم»گم شوی در خیال مبهم شعر بنشینی در کمین تنهائیزندگی طراوت اردیبهشت، بوی ا
لعنت به یازده دقیقه:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
لعنت به یازده دقیقه:«این تک تک ساعت هم خواب را از چشمان آدم میگیرد. اصلن چه نیاز به این همه دَنگ و فَنگ زندگی!» رامین این جملات را خاموشانه با خودش مرور کرد و در پهلوی دیگرش غلتید. کمی هم در باره «یا
راه بهشت:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
راه بهشت:بهشت اگر میروی باید از سر گور مادر من عبور کنی. گور مادر من با شاخهی گل سرخش که سالهاست روئیده بوی بهشت را تداعی میکند. شاخهی گل سرخ که عطرش در تمام گورستان میپیچد. فضا را آکنده میکند.
نوروز:
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 21:36
دختران دسته دسته روی زمین نمناک در میدان ده حلقه زده بودند و یکی دایره بهدست داشت و در وسط حلقه نشسته بود. هم دایره میزد و هم میخواند و دیگران دستانشان را به هم دیگر داده بودند و گاهی ایستاده و