دختران دسته دسته روی زمین نمناک در میدان ده حلقه زده بودند و یکی دایره بهدست داشت و در وسط حلقه نشسته بود. هم دایره میزد و هم میخواند و دیگران دستانشان را به هم دیگر داده بودند و گاهی ایستاده و گاهی نشسته نغمه را دوباره خوانی میکردند:
سر ما بر سری زانوی تو دیلبر
دو دِیستای مه دَتار موی تو دیلبر
اگر مردم سر خاکم بیائی
مگر خوشنود شَوُم از بوی تو دیلبر
من نغمهی دختران را تکرار کردم:
سر ما بر سری زانوی تو دیلبر
دو دِیستای مه دَتار موی تو دیلبر
اگر مردم...
نغمه و آواز دختران با صدای جویبار یکی میشد و موسیقی جانبخشی در گوش دهکده میخواند. هر باری که دختران بههوا میپریدن و چرخی میزدند، دامنهای گرد شان میچرخید و میچرخید و میچرخید. وقتی به گلهی دختران میدیدم، تمام رنگهای طبیعت در لباس
نوروزی شان گرد آمده بود.
باز با دختران همخوانی کردم:
اگر مردم سری خاکم بیائی
مگر خوشنود شَوُم از بوی تو دیلبر
آذر با من همراه شد و دوباره نغمه را از سر گرفتیم:
سر ما بر سری زانوی تو دیلبر
دو دِیستای مه دَتار موی تو دیلبر
اگر مردم سر خاکم بیائی
مگر خوشنود شَوُم از بوی تو دیلبر
رضا پرواز پرندهی را در آسمان دنببودنکرد که با دانههای ریز باران بالای سر ما در پرواز بود. بالا میرفت و پایین میآمد. دوباره و دوباره بالا میرفت و پایین میآمد. اسد کمی آن طرفتر با چوپ زمین را میکند. صدای نغمه خوانی و دایره زدن دختران بلندتر و بلندتر میشد. پرنده که در حال پرواز بود جوره شد و دوتایی در بین آسمان و زمین می رقصیدند. جعفر نفس نفس زده خود را به ما رساند و از گرفتن غچی خوشحال و راضی به نظر میرسید. غچی در بین دستانش تقلای برای آزادی میکرد. جعفر غچی را بالا کرد و به ما نشان داد. پسر خلیفه حکیم گفت: بچیم ایلا کو گناه داره. من گفتم: از دست تو مرغای آسمان هم ده قرار نیس.
اسد چوبش را دورتر انداخت و از جایش بلند شد. بند کفشش را محکم تر بست و بسوی ما آمد. عچی را از دست جعفر گرفت. نگاه مهرآمیزی انداخت و بال غچی را بوسه زد. غچی را بالا انداخت و او شروع کرد به پرواز کردن. چند دوری به بین زمین و آسمان زد و رفت به شاخهی نشست. در بین غم و خوشی نگاه به ما انداخت. به طرف حلقهی دختران که همچنان نغمهخوانی میکردند، نگاه کرد و دوباره پرواز کرد. جعفر از اینکه اسد غچی اش را آزاد کرده بود نا راضی به نظر میرسید و زیر لب چند دشنام آبدار به اسد گفت. من و آذر از جنجالی که قرار بود بین آندو رخ دهد جلوگیری کردیم. جعفر گفت: خوب شد که آزاد شد. گناه پاره بیچاره. و خطاب به اسد گفت: تو اصلن کاری دیگری نداری. از صبح تا شام فقط در پی آزار پرندهها هستی. جعفر رنگش کمی به سرخی گرایید و جواب داد: تو ره چی؟ تو چیکاره استی که مرا نصیحت میکنی؟ اسد خواست به جعفر حالی کند، اما من و آذر دعوا را ختم کردیم.
پسر خلیفه حکیم هم به ما پیوست و بدون اینکه چیزی بگوید فقط خنده کرد. به طرف جعفر نگاه کرد و دوباره خندید. حلقهی دختران با پیوستن دختری نور سیده وسیعتر شد و همچنان به نغمه خوانی شان ادامه میدادند. آواز شان بلندتر و بلندتر میشد. من به طرف آسمان نگاه کردم و دانهی باران روی گونهام پایبن آمد، با انگشت دست چپام دانهی باران را از گونهام پاک کردم و دوباره به آسمان نگاه کردم. شمالک باد عطر گلهای لاله و سبزههای تازه رسیدهی بهاری را با نم نمک دانههای باران از تپههای مجاور در تمام ده پخش میکرد. رعدی در آسمان غرش کرد. هوای نمناک و بوی باران در همهجا فضا را دلانگیز کرده بود. به نظر میرسید تمام دهکده و شکوفههای درختانکه تازه سر برآورده بودند پذیرای بارش سنگین باران بودند.
در حالیکه من کمی دورتر از بچهها از هوای بهاری و بوی باران سیر میشدم، صدای عجیبی را شنیدم. صدای انفجار. صدایکه تمام دهکده را لرزاند. از بین حلقهی دختران دود سیاهی به آسمان بالا شد. جیغ و فریاد همهی دهکده را گرفت. حلقهی دختران از هم گسست. نغمه و آواز آنها به فریاد و گریه بدل شد. دیدم آنها هرکدام در بین دریایی خون میرقصند.
درجایم میخکوب شده بودم. جرأت حرکت نداشتم. پاهایم تز حرکت مانده بود. زبانم بند آمده بود. در حالیکه به دود سیاهی که از بین حلقهی دختران که به آسمان میرفت نگاه میکردم، صدای خدا خدا و فریاد کمک خواستن کسی را شنیدم.
از دود سیاه که چشم برداشتم، کمی آنطرفتر از من رضا را دیدم که پایش قطع شده بود و فریاد میزد. جمجمهی آذر متلاشی شده بود. جسد اسد و پسر خلیفه حکیم واضح نبود. فقط دیدم به زمین افتاده اند. جعفر در حالیکه از کمر به پائین نبود، در لحظات آخر عمرش به آسمان نگاه میکرد. من فقط به آنها خیره شده بودم. گیج و مبهوت به آنها خیره شده بودم.
برچسب:
نویسنده: آرمان حسینپور
تاريخ: سه
شنبه
30 بهمن
1397 ساعت: 21:36