خرید بک لینک
راه بهشت:

بهشت اگر میروی باید از سر گور مادر من عبور کنی. گور مادر من با شاخهی گل سرخش که سالهاست روئیده بوی بهشت را تداعی میکند. شاخهی گل سرخ که عطرش در تمام گورستان میپیچد. فضا را آکنده میکند. احساس میکنی رایحهی بهشتی را استشمام میکنی.
من هر غروب چهارشنبه در سکوت مطلق سر گور مادرم میروم. از بین جنگلهای انبوه میگذرم و خودم را سر گور مادرم میرسانم. لحظات غریبی است که من و مادر با هم سکوت میکنیم. به شاخهی گل سرخ گور مادر خیره میشوم. وقتی او با وزش باد می لرزد، من فقط نگاه میکنم. در سنگ نوشته اش میخوانم:
به سراغ من اگر میآئید
نرم و آهسته بیائید
مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهائی من
مادرم شامگاه سیاه چهارشنبه سال ۱۳۷۲هجری خورشیدی سفر کرد. سفر بیبرگشت. وقتی آخرین جمله از او شنیدم همین جملات کوتاه از شعر بلند سهراب سپهری بود که بریده بریده اداء کرد. برای اینکه یک یادگاری از او داشته باشیم این جملات را بر سنگ گور او نوشتیم. من هر وقتی به سراغ او می روم، آهسته میروم. نرم و آهسته. تا چینی نازک تنهائی مادر ترک بر ندارد.
مادرم فرشته بود. فرشته که خدا برای ما به زمین نازل کرده بود. قلبش عاشق بود. عاشق زندگی و فرزندانش.
هر شامگاه چهارشنبه دیگ حلوایش را در پارچهی بسته میکرد و دستان ما را می گرفت با هم میرفتیم به زیارت. به زیارت که نزدیک دهکدهی ما بود. وقتی در آنجا میرسیدیم، اوپارچهی را که دور دیگ پیچیده بود باز میکرد و از حلوا خوش مزه کمی به ما میداد و کمی هم اگر کسی در آنجا بود توزیع میکرد. دستانش را بلند میکرد، برای خوشبختی دعا میکرد. برای خوشبختی خودش، برای خوشبختی ما و تمام مردم دنیا. همیشه میگفت: بچیم! من مادرم، مادر نمیتواند برای کسی دعا نکند. او بعد از اینکه دعایش تمام میشد، گاهی اوقات گریه میکرد. اشکهایش را با گوشهی چادر سیاهش پاک میکرد. مشتی از خاک زیارت بر میداشت و به سرو روی ما میمالید. کمی از خاک را با خودش خانه میبرد. من گاه گاهی از او درباره زیارت میپرسیدم و او همیشه با لبخند میگفت: بچیم! او مرد بزرگ است. شاه اولیاست. علی، شاه مردان. اوست که ما شبانه آرام میخوابیم. او از همهی ما مواظبت میکند. او شاه مردان است. او نظر کرده خداست.
در زیارت دهکدهی ما یکی از پنجههای شاه اولیا دفن شده بود. علی شاه مردان. یکی از پنجههای او را برای اینکه دهکدهی ما همیشه آرام باشد، نزدیک دهکده دفن کرده بودند. پرچم سبز رنگ و بلندی بالای آن نصب بود که نماد تقدس و قدرت او بود. هیچ کدام از ما بچهها حق نداشت به پرچم دست بزند. مادر گاهی اوقات که پارچهی آن کهنه و فرسوده میشد، پارچهی سبز رنگ و جدیدی را از بقچهاش بر میداشت و با دقت تمام اطراف آنرا می دوخت و میبرد در بالای زیارت پنجهی شاهمردان نصب میکرد. تا هم صوابی شده باشد و هم خدمتی بزرگی کرده باشد.
زیارت پنجهی شاه اولیا، علی شاهمردان، برای ما بچهها هم گاهی جای بازی بود. گاهی میرفتیم و هفت مرتبه دور آن میچرخیدیم. خاک آنرا میگرفتیم و به سرو صورت خود میمالیدیم تا اگر در طول روز گناهی را مرتکب شده بودیم، پاک شود و در آخرت مورد عذاب الهی قرار نگیریم. روزهای خوش و ناخوشی را آنجا میرفتیم و گاهی هم کمی گریه میکردیم. حیف که بعد از چند سالی نامردان آنرا خراب کردند. یک شب که به برکت همان زیارت کاملن تا صبح آرام خوابیده بودیم، آنرا خراب کرده بودند. تمام گور را شکافته بودند و پنجهی شاه اولیا، علی شاه مردان را با خود برده بودند. چه حیف شد. مادرم تا شب گریهاش بند نمیآمد و پشت سرهم نفرین میکرد: خدا نیامرزد کسانی را که با پنجهی شاه اولیا اینکار را کردند. آب در درونشان گرم نیاید. بچهخور شوند. بعد از کمی مکث ادامه میداد: او بزرگ است خانمان تان میکند. اولاد و عزیز تانرا میگیرد. او بزرگ است. وقتی از مادر میپرسیدم: چطور یک پنجهی دست که سالهای پیش مرده است زورش به دزدان میرسد؟ مادرم در جواب میگفت: بچیم! او پنجهدست علی شاه مردان است. شاه اولیا. او هیچوقت نمیمیرد. همیشه زندهاست. او هرگز نمیمیرد. باز ادامه میداد: حتمن به آسانی هم نبرده اند. حتمن دستشان خشک شده است. وقتی پنجهی دست شاه اولیا را از گور بیرون کردهاند، دست شان خشک شده است. من دوباره سوال میکردم: اگر دستهایشان خشک شده باشند، چطور با خود برده اند؟ مادرم با عصبانیت بهسویم میدید و میگفت: زیاد پرس و پال نکن که تو هم به گناه آلوده میشوی.
من حرفها مادر را قبول میکردم و بدون کدام بحث و جنجال پاسخام را میگرفتم و میرفتم تا در گوشهی به خیالات کودکانهام ادامه بدهم. مادرم یک قهرمان بود. به زیارت دهکده ارادت خاصی داشت. راست میگفت که به برکت همان زیارت، شبانه ما آرام میخوابیدیم.
حالا که گور او زیارت مقدس من است و من هر شامگاه چهارشنبه برای شادی روح او دعا میخوانم، احساسات مادر را خوب درک میکنم که چرا او در زیارت گاهگاهی گریه میکرد. او شاید میخواست با گریههایش خودش را سبک کند. کاری که من هر شامگاه چهارشنبه بالای گور او میکنم. وقتی روی بهروی شاخهی گل سرخ مینیشینم، احساس میکنم مادر درست روبهرویم نشسته و بدون اینکه چیزی بگوید به من خیره شده. من میگریم و او لبخند میزند. من دعا میخوانم و او بسویم خیره میشود. من در حالیکه دعا میخوانم حرفهای او در ذهنم خطور میکند: بچیم! من مادرم. مادر نمیتواند برای کسی دعا نکند. بچیم! آن پنجه، پنجهی شاه اولیا است. علی، شاه مردان. حتمن وقتی بردن آن پنجه، دستهایشان خشک شده است.
پایان

روحالله سروش
۲۸ بهمن ۱۳۹۷
استانبول

برچسب: نویسنده: آرمان حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی